تعريف و علل پيشرفت و عقب ماندگى
امـروزه جـهـان بـابـحـرانـى شديد رو به روست , بحرانى كه امنيت و صلح جهانى را به مخاطرهانـداخـتـه , مـشـكل را به جايى رسانده است كه مى توان ادعا كرد, در هيچعصرى ازتاريخ بشريت روابط انسانها تا اين حد كينه توزانه نبوده است .
پـيـشرفتچشمگير در اختراعات و دريانوردى بعداز قرون وسطى و وقوع انقلاب صنعتى , زمينه دسـت انـدازى اروپـاييان به خارج از اروپا را به وجود آورد. بدينترتيب ,استعمارگران اروپايى در مـسـيـر غـارت خـود, بـه نقاط مختلف جهاندست يافته , بعداز گذشت دويست سال از چپاول , كـشـورهـاى جـهان به دو دستهكشورهاى (غنى و رشديافته ) و كشورهاى (فقير و رشد نيافته ) تقسيم شدند.
درحال حاضر ملل (توسعه يافته و پيشرفته ) و ملل ( جهان سوم و كم رشد) درمقابل همديگر قرار دارنـد و معلوم نيست كه اين تضاد چه زمانى بر طرف مىشود. بطور حتم اگرملتهاى جهان سوم دسـت بـه دسـت هم ندهند و براى توسعهكشورهاى خود,كارى جدى انجام ندهند, به تدريج در مقابل كشورهاى پيشرفته بهضعف و خوارى بيشتر كشيده خواهندشد. پس براى برنامه ريزى بهتر در راه بهدست آوردن توسعه و رشد اقتصادى ـ اجتماعى احتياج به يك برداشت صحيح ازمفهوم (رشـد و تـوسـعـه ) و (كم رشدى و توسعه نيافتگى )داريم تا با علل كمرشدى و عقب ماندگى و ويـژگـيـهاى كشورهاى پيشرفته و عقب مانده , آشنا شويمو براى دستيابى به توسعه اقتصادى ـ اجتماعى تلاش كنيم . تـوسـعـه نـيافتگى عبارت است از وضعيتى كه در آن , توليد اقتصادى و نيزآداب و سنن و روابطاجـتـمـاعـى كشور عقب مانده به جاى آنكه براى تحصيل رشداقتصادى و اجتماعى كشور به كار گرفته شود, براى رفع نياز كشورهاى توسعهيافته مصرف گردد.
به كار بردن عباراتى از قبيل (كشورهاى توسعه نيافته ), (كشورهاى درحال رشد) و (كشورهاى در حال توسعه ) توسط تئورى پردازانقدرتهاى استعمارى , هدفى جز منحرف كردن اذهان از واقعيات و پنهان كردنريشه هاى عقب ماندگى ندارد, زيرا با به كار بردن اين عبارات در ادبياتاقتصادى در واقـع , پذيرفته ايم كه علت كم رشدى كشورهاى عقب مانده , پايينبودن سطح توليد آنهاست , در حـالـى كه با مطالعه روند سلطه گرى كشورهاىصنعتى , در مى يابيم كه كم رشدى ناشى از مـوانعى است كه كشورهاى صنعتى غرب , در راه رشد ممالك عقب مانده ايجاد كرده اند. به همين دليل , (ش . تبلهايم )به جاى واژه (كشورهاى كم رشد) واژه هاى (كشورهاى زيرفشار), (كشورهاى استعمارزده )و (كشورهاى فاقد اقتصاد سالم ) را به كار برده است .
رشد و توسعه
رشد اقتصادى عبارت است از: افزايش در آمد ملى يك جامعه طى يك دوره معين . رشد اقتصادىيـك پـديده كمى و به معناى توليد محصول بيشتر است , در حالى كهتوسعه اقتصادى , بيشتر يك پـديـده كـيـفـى است و فرآيندى است كه در آنيكسرى تغيير و تحولات اساسى در ساختار هاى سياسى , فرهنگى , اجتماعى , اقتصادى جامعه صورت مى پذيرد.
از تـعريف فوق نتيجه گرفته مى شود كهتوسعه اقتصادى مربوط به سطح تكنولوژى است و رشد اقـتـصـادى مـربوط بهمحصول ملى . بنابراين , به كارگيرى هر يك از اين دو واژه به جاى ديگرىدرسـت نـيـسـت , بـراى مثال نمى توان كشورهايى مانند عربستان سعودى و كويترا كه در پرتو فـروش نـفـت , از درآمـد بـالايـى بـرخـوردارندو داراى رشداقتصادى خوبى مى باشند, در رديف كشورهاى توسعه يافته قلمداد كرد. در آمـدسرشار اين كشورها, نه حكايت از توسعه اقتصادى آنها مى كند و نه از وجودتوزيع عادلانه ثـروت , بـلـكـه بـيـگـانگان با به غارت بردن منابع ومحصولات اين كشورها,وابستگى اقتصادى , تكنولوژيكى و سياسى آنان را آمادهيا تشديد مى كنند. كـشـورهـاى عقب نگهداشته شده , حدود 23 جمعيت دنيا راتشكيل مى دهند, درحالى كه ازنظر برخوردارى از امكانات زيستى و رفاهى درسطح بسيار پايين ترى از 13 باقيمانده قرار دارند. دليل اين امر آن است كهسياست دولتهاى استعمارگر باعث عدم تعادل در توليد, توزيع و مصرف شده است .
علل عقب ماندگى
از آنـجـا كـه بـراى درمـان هر دردى , اولين قدم , شناسايى درد است , دراين قسمت به پاره اى ازمـهـمـتـرين علل عقب ماندگى كشورهاى ضعيف كه توسطصاحب نظران اقتصادتوسعه مطرح شـده , اشـاره مـى كـنـيم . بطور قهرى , ازاين رهگذر, علل و عوامل توسعه و پيشرفت (كشورهاى توسعه يافته ) نيز روشنخواهد شد.
الف ـ عامل جغرافيايى (شرايط اقليمى 
گـفته مى شود كهتمام كشورهاى توسعه يافته در مناطق معتدل و بيشتر كشورهاى عقب مانده درمـناطق گرمسير و بدآب و هوا قرار دارند. هواى گرم و نامناسب باعث كاهشبارورى زمين و به وجود آمدن بسيارى از بيماريها و خيلى از مشكلات ديگر مىشود.
اين عامل نمى تواند به عنوان عامل اساسى براى عقب ماندگى بهشمار آيد و در حقيقت , خود نيز مـعـلـول عـقـب ماندگى است , زيرا باتكنولوژى پيشرفته مى توان بسيارى از اين زمينها را بارور, بيماريها راريشهكن و مشكلات را برطرف كرد.
عـلاوه بـر ايـن , اگر عامل جغرافيايى را بهعنوان عامل اساسى بپذيريم , بايد كشورهاى اروپايى از نـظـر تـاريخى هموارهپيشرفته بوده باشند, در حالى كه در طول هزاران سال ,خاورميانه و هندو چينازنظر فنى , علمى ,فرهنگى و اقتصادى بر اروپا برترى داشته است . در اينباره , پل بروك مى نويسد:
(در آغاز قرن شانزدهم , تمدنهاى اصلى آسيا بهسطحى از رشد فنى و اقتصادى رسيده بودند كه از اروپا از هر لحاظ بالاتر ويشرفته تر بودند.)
ب ـ عامل نژادى :
عـده اى عـلـت پـيـشرفتكشورهاى توسعه يافته را سفيد پوست بودن جمعيت آنها و علت عقب مـانـدگـىكـشورهاى ضعيف را رنگين پوست بودن جمعيت آنها مى دانند. آنان معتقدند كهنژاد سـفيد داراى خصايص ذاتى چالاكى , ثبات قدم , نيرومندى و شجاعت است ونژادهاى ديگر داراى نقصانهايى هستند. اين نظريه نيز كاملا مردود است ,زيرا:
1 ـ بسيارى از كشورهاى جهان سوم مانند امريكاى لاتين , اطراف مديترانه , 8خاورميانه و ... از نژاد سفيدند و در عين حال تكنولوژى پيشرفته اى همندارند.
2 ـ ژاپن يك كشور پيشرفته است , در حالى كه از نژاد زرد مى باشد.
3 ـ از نـظر تاريخى , اروپاييان , نه تنها ازكشورهاى چين , هند و ...برترنبوده اند, بلكه بمراتب عقب مانده ترازآنان بوده اند. در اين مورد مى توانبه تحقيقات (پالمرز)استنادكردكه مى نويسد:
(بـه هـيـچ وجـه اروپاييانرا نمى توان پرچمدار تمدن بشر محسوب داشت . قبل از آنكه اروپاييان خواندنو نوشتن فراگرفته باشند, نيمى از تاريخ بشرى سپرى گرديده بود.
كـاهنانمصر در خلال سنوات چهار هزار و سه هزار سال قبل از ميلاد مسيح شروع به جمعآورى اسناد و نوشته ها كردند, در حالى كه حتى بيشتر از دو هزار سال پسازآن اشعار هومر در شهرهاى يـونان هنوز به صورت دهان به دهان نقل مى شد. اندكى بعداز سه هزار سال قبل از ميلاد در حالى كه فراعنه , نخستين اهرامرا بنا مى كردند, اروپاييان قدرت ساختن چيزى جز تلهاى عظيم زباله رانداشتند.)
ج ـ فقر منابع معدنى :
عـده اى از نـظـريـه پـردازان , فـقـر مـنـابـع مـعـدنى را علت عقب ماندگى كشورهاى ضعيف مى دانند.
اولآنـكـه , اين اظهار نظر با توجه به حقايق موجود, كاملا باطل است , زيرابيشتر كشورهاى عقب نگهداشته شده جزو كشورهايى هستند كه منابع بسيار غنىدارند, منابعى كه كشورهاى قدرتمند سـالـهـاست از آنها بهره مى برند, درحالى كه كشورهاى توسعه يافته از قبيل كشورهاى اروپايى و ژاپن يا فاقدمنابع معدنى هستند و يا از منابع معدنى محدودى بر خوردارند.
دوم آنكهفقر منابع معدنى نمى تواند, به عنوان عامل اساسى براى عقب ماندگى به شمارآيد, زيرا در سايه پيشرفت تكنولوژى مى توان ضعف منابع را جبران كرد.
د ـ فقدان كارفرمايان خلاق :
يـكىديگر از عوامل عقب ماندگى , فقدان استعداد كارفرمايى ذكر شده است .گفته مىشود كه چون كشورهاى ضعيف از وجود كارفرمايانى كه در ريسك كردن , جسور بودن ,نوآورى و خلاقيت , پـيـشـرفـت و تـرقـى داراى اراده قـوى بـاشند, بى بهرهاند, در نتيجه به پيشرفتهاى اقتصادى و اجتماعى دست نيافته اند.
اسـتعدادو خلاقيت چيزى نيست كه به صورت مادرزادى همراه مردم كشورهاى پيشرفته باشدو كـشـورهاى ضعيف فاقد آن باشند, بلكه اگرزمينه هاى مساعدى جهت بهره گيرىازاستعداد و خـلاقيت مردم اين كشورها نيز فراهم شود, به يقين افقهاى روشنىاز رشد و كاميابى به روى آنها گشوده خواهد شد. نمونه عينى و محسوس اينمساءله ملت از بند رسته ايران اسلامى است كه با وجود تمامى موانع و مشكلات , شاهد شكوفايى استعدادها و پيدايش روح تحرك و پويايى و انديشهترقى خواهى در آنان مى باشيم .
ه ـ كمبود نيروهاى متخصص :
صـاحبنظران غربى از مقايسه آمار و ارقام نيروهاى متخصص در كشورهاى توسعه يافتهو توسعه نـيـافـتـه نـتيجه گيرى مى كنند كه علت عقب ماندگى كشورهاى جهانسوم كمبود نيروهاى مـتـخـصـص است . در واقع , كشورهاى عقب مانده كمبودنيروى متخصص ندارند, بلكه ما شاهد خـروج نـيـروهـاى مـتـخـصص از كشورهاىعقب مانده به كشورهاى توسعه يافته هستيم كه در اصـطـلاح بـه آن ( فـرارمـغـزها) مى گويند. در نتيجه , هم منابع ثروت اين كشورها دچار آسيب مى شودو هم كيفيت نيروهاى انسانى اين كشورها پايين مى آيد. آمار نشان مى دهد كهكشورهاى امـريـكـا, كـانادا و انگلستان تا به حال پنجاه ميليارد دلار ازبازده مادى مغزهاى مهاجر در كشور خودسودبرده اند.
و ـ كمبود سرمايه :
عـدهاى از صـاحـب نـظران , كمبود سرمايه را علت (عقب ماندگى ) كشورهاى فقير مىدانند و مـنـظـور آنها از كمبود سرمايه , سرمايه بالفعل اين كشورهاست , ولى تحولات دهه هاى اخير نشان مى دهد كه هر چند سرمايه , شرط لازم رشداقتصادى است , ولى شرط كافى نيست و در عمل نيز سـرمـايـه هـاى اعطايى بهكشورهاى جهان سوم , باعث توسعه اقتصادى نشده است . پس سرمايه گذارى بايدبا ساير تغييرات اجتماعى , اقتصادى نيز همراه باشد.
ز ـ زيادى جمعيت : بـا تـوجـه به آمار ارائه شده , كشورهاى عقب مانده داراى جمعيت اضافى بوده , از نرخ رشد بالاىجمعيتبرخوردارند. حال اين رشد سريع جمعيت اگر با رشد هماهنگ ومناسب اقتصادىهمراه بـود, مـى تـوانـست عامل قدرت و پيشرفت اجتماعى و اقتصادى هم باشد, ولى متاءسفانه اين دو عـامل نه تنها تناسب ندارند, بلكه در عمل , برنامههاى توسعه اقتصادى اجتماعى , اين كشورهارا با مشكل روبه رو كرده است . نقش استعمار درعقب ماندگى
عواملىكه تا اينجا برشمرديم , در حقيقت , شاخصه ها و پارامترهايى است كه وجهتمايز كشورهاىعقب افتاده و پيشرفته است , نه عوامل اساسى عقب ماندگى . يكىاز عوامل اساسى و مهم در عقب ماندگى كشورهاى فقير, استعمار است . آمارنشان مى دهد كه در آغاز گسترش استعمار, اختلاف در آمـد سـرانـه كـشـورهـاىاستعمارگر و مستعمرات بسيار اندك بود. همزمان با شروع انقلاب صنعتى وبخصوص در قرن اخير, اين شكاف صدها بار بيشتر شده است و اين شكاف محصول ورودفرهنگغرب به كشورهاى جهان سوم بود, ورود فرهنگ غرب در كشورهاى جهان سوم باعثشد, فـرهنگ كه نگهدارنده و انسجام دهنده ارزشهاى اجتماعى آن كشورها بود, مغلوب فرهنگ غرب گردد و افرادطورى عمل كنند كه كشورهاى استعمارگر غربىبراى آنها در نظر گرفته اند. پـس از جـنگ جهانى دوم و استقلال كشورها اميدمى رفت كه وضع از آن چه هست بهتر گردد, ولـى ايـن بـار اسـتعمار با شكلىنو كه به (استعمار نو ) مشهور شد, به ميدان آمد واين بار باورود سرمايه بهكشورهاى عقب مانده سعى كردند كه اختاپوس وار بر همه مقدراءت كشور استعمارشده سـايه بيفكنند, بطورى كه امروزه , شكاف ميان اين دو گروه ازكشورها, آنقدر عميق شده است كـه يـكـى از كـارشـنـاسـان امـور اقـتصادى با ذكرآمارهاى اساسى , ثابت مى كند كه (كمك ) به كـشورهاى فقير دچار بن بست شدهاست . كمكهاى بين المللى نه تنها بارى از دوش آنها برنداشته است بلكهمشكلات آنها را مضاعف كرده و به كم رشدى آنها كمك كرده است . براى مثال , جمع ديون معوقه كشورهاى توسعه نيافته از 22 ميليارد دلار در سال 1962 بهشصت ميليارد دلار در سـال 1970 رسـيـده است . هم اكنون بازپرداخت وام وپرداخت همين ديون معوقه يكى ازاقلام عمده مصرف درآمدهاى ارزى كشورهاى عقبمانده به شمار مى رود.
ويژگيهاى اقتصادى ـ اجتماعى كشورهاى عقب ماندهبراى دستيابى به توسعه در كشورهاى عقب نگهداشته شده , نياز به شناختويژگيهاى اقتصادىـ اجـتـماعى اين كشورها داريم . اين ويژگيها در هر يك ازممالك , شكل خاص وپيچيده اى دارد,
ولى بيشتر اين كشورها از مشخصه هاى مشتركى برخوردارند كه مهمترين آنها عبارت است از:
وابستگى فرهنگى (خود باختگى فرهنگى )
وابـسـتـگـى و خـود بـاختگى فرهنگى يعنى نگريستن و انديشيدن به خود و جهاناطراف خود ومـوضـعـگـيـرى در قبال آنها با نظام ارزشى بيگانه . رشد اينپديده در نيمه دوم قرن هيجدهم به واسطه دگرگونيهاى تكنولوژيكى غرب , سرعتبى سابقه اى گرفت , زيرا غرب مى خواست با اين حـركت , كالاهاى خود را دربازار كشورهاى عقب مانده به فروش برساند. براى اين كار لازم بود تا آناحساس بيگانگى كه مردم كشورهاى عقب مانده نسبت به كالاهاى آنها داشتند, ازبين برود. از اين پس زدودن فرهنگ سنتى مردم جهان سوم آغاز شد.
وابستگى فرهنگى در كشورهاى فقير, منجر به نابودى خلاقيت , ابتكار و اعتمادبه نفس آنان شده , فـقـر, محروميت و عقب ماندگى رابه ارمغان آورد.البتهپذيرش فرهنگ غرب از ناحيه كشورهاى عقب مانده , علل فراوانى دارد كه پايينبودن سطح آگاهى و آموزش يكى از آنهاست .
طـبق گزارشهاىسازمان ملل متحد, تعداد بى سوادان موجود در كشورهاى عقب مانده , نسبت بـهكشورهاى پيشرفته , بيشتر از حد تصور است . اين تعداد را مى توان از لابلاىارقامى كه از سوى (يونسكو) منتشر مى شود, فهميد:
(در سـوئدصـفـر درصـد, در ايـالات متحده آمريكا و بلژيك سه درصد, چكوسلواكى پنجدرصد, اسـرايـيل شش درصد, آرژانتين چهارده درصد, يوگسلاوى بيست و پنجدرصد, مكزيك چهل و سه درصد, پرتغال چهل و چهاردرصد, برزيل پنجاه و دودرصد, اوگاندا هفتاد درصد, هندوستان و پاكستان هشتاد و شش درصد از كلجمعيت , خواندن و نوشتن نمى دانند.)
آمار موجود در سال 1970نشان مى دهد كه در سظح بين المللى 62 ميليارد دلار صرف تحقيق و تـوسـعهشده كه از اين رقم فقط 3/2 درصد سهم كشورهاى توسعه نيافته بوده است . دردهه بعد يـعـنـى در سـال 1980 نـيز شكاف همچنان عميق بوده , بطورى كه دراين سال سهم كشورهاى تـوسـعـه نيافته بيشتر از شش درصد افزايش پيدا نكرد. بنابر اين ضعف علمى و پايين بودن هزينه تحقيق نيز رابطه مستقيمى با توسعهدارد.
يـكى از مسائل آموزشى كشورهاى جهان سوم مساءله عدمكارآيى نظام آموزشى اين كشورهاست . حـقوق پايين معلمان فقدان انگيزه يافرصت كافى و مفيد در جهت تعليم وتربيت و ضعف مديران آمـوزشـى از مـشـكلاتكشورهاى جهان سوم به شمار مى آيد. آموزش ابتدايى در برخى مواقع , بانيازهاى توسعه ملى , ناسازگارى دارد. مدارس ابتدايى روستايى , نمونه بارزآن هستند, زيرا پيش از هـشتاد درصد دانش آموزان اين مدارس زندگى خود راصرف كسب در آمد براى خانواده خودمـى كنند. بنابراين مسؤولين مدارسابتدايى نمى توانند, وقت مناسبى صرف كودكان كنند, تا آنها دانش , مهارت وانديشه هايى كه براى انجام كار مؤثر در محيط روستايى ضرورى است بياموزند. در آمـوزش عـالـى كـشـورهـاى جهان سوم نيز نارساييهاى زيادى به چشم مىخورد. يكى از اين نارساييها تقليد از نظام دانشگاهى كشورهاى پيشرفته , درزمينه هاى مختلف آموزش ,سازماندهى و تـحـقـيـقـات اسـت , زيـرا ايـن نوعسازماندهى علمى با شرايط و مسائل كشورهاى عقب ماندهسازگارى ندارد و ناهنجاريهاى آشكار و پنهانى را به وجود آورده است .
وابستگى سياسى
در ميان ممالك عقب مانده , كمتر كشورى را مى توان يافت كه از جنبه سياسىدر چنگال استعماركشورهاى قدرتمند گرفتار نباشد. اين كشورها قادر نيستندبطور كامل ومستقل , روابط سياسى خود را با كشورهاى ديگر تنظيم كنند.
كشو رهاى استكبارى در شكل استعمار نو, قادرند سران و هياء ت حاكمه كشورهاىعقب مانده را تحت فرمان خود درآورند. البته عارضه (نو استعمارى ) موجبايستايى كامل كشورهاى عقب مانده نـمى شود, بلكه توسعه اقتصادى ـ اجتماعىكشور را به شكل تحميلى و غير طبيعى , طرح و اجرا مى كند.
مـشـخـص نبودن اهداف و منافع ملى و تغيير دائمى اهداف و وجود فرهنگهاىمختلف در جهان سوم و نبودن نظام احزاب كه مسائل سياسى جامعه را حل كند, بهاضافه نبودن اصل پاسخگويى كه مـسـؤولـيـن را مـجبور كند كه در مقابل تصميمگيريهاى خود جوابگو باشند, مزيد بر وابستگى سـيـاسـى شـده و بـاعـثگـرديـده اسـت كـه ايـن كـشـورهـا هـمـچـنـان توسعه نيافته باقى بـمانند. وابستگى سياسى به استعمار از يك طرف و مشكلات سياسى داخلى از طرف ديگربـاعـث بـه وجود آمدن وابستگى اقتصادى و نظامى به خارج ودر نتيجه عقبماندگى سياسى و اجتماعى اين كشورها شده است .
وابستگى نظامى موضوع (تشنج زدايى ) يكى از ادعاهاى واهى كشورهاى قدرتمند بوده و هست . واقعيت , خلاف اين مسئله را ثابت كرده و ما هر روز شاهد توليدات انبوهوسائل نظامى ازجانب آنها هستيم ,بطورى كه در طول دهه 1970 ميزان توليد وصدور جنگ افزار غير هسته اى بزرگ به هشت برابر ميزان دهه 1950 رسـيـد وامروزه تجارت اسلحه به يكى ازپرسودترين تجارتها تبديل شده است . مهمتراينكه 23 از معاملات تسليحاتى جهان در كشورهاى جهان سوم صورت مى پذيرد.
يـكـى از چيزهايى كه كشورهاى استعمارگر, از زمانهاى دور تاكنون بدان توجهكامل داشته اند, مـسـاءلـه ايـجـاد مرزهاى تحميلى بين كشورهاى عقب ماندهاست , در حالى كه خودكشورهاى صنعتى چندان اعتقادى به مرز نداشته و درصددبرداشتن مرزهاى خود هستند.
اخـتـلافـات مـرزى بـين كشورهاىتوسعه نيافته باعث شده است كه اين كشورها براى مبارزه با دشـمـن در صـددتهيه سلاح برآيند و در نتيجه همه ساله مبالغ هنگفتى از درآمدكشور از مسيرتـوسعه ملى و سرمايه گذارى اساسى منحرف شده , بر خريد تسليحات كهنه و ازرده خارج شده قدرتهاى بزرگ اختصاص يابد. بيشتر اين خريدهاى نظامى ,وابستگىنظامى را نيز به دنبال دارد. ايـجـاد مرزهاى تحميلى توسط استعمارگران , باعث اختلافات عميق بين كشورهاى همسايه در جهان سوم و حتى ادعاى ارضى نسبتبه سرزمينهاى يكديگر شده است , براى نمونه تركيه و عراق , ايـران و عـراق , عراق و كويت , ايران و امارات , هند و پاكستان , آذربايجان و ارمنستان و ... اختلاف مـرزى دارنـد. ايـن اخـتلافات در موارد بسيار زيادى به جنگ , آن هم جنگهاى شديد و منطقه اى كـشـيده شده و تلفات بسيار بر جاى گذاشتهاست , مثل جنگ عراق عليه ايران و عراق و كويت .
بدين ترتيب , اين كشورهاى قدرتمندهستند كه از اين درگيريها بيشترين سود را مى برند, چراكه هـم سـلاحهاى خود را آزمايش مى كنند و از فروش آن بهره كلان مى برند وهم پس از جنگ بازار خوبى براى فروش كالاها و تكنولوژى خود ايجاد مى كنند.
مشخصه هاى اقتصادى
الف ـ وابستگى مالىكـشـورهـاى اسـتكبارى با سرمايه گذاريهاى كلان در كشورهاى عقب مانده , اقتصاد داخلى اين كـشـورهـا را در اختيار خود مى گيرند. سرمايه گذارانخارجى ترجيح مى دهند كه سرمايه هاى خـود را در بـخـشـهـايـى كه بيشترينمنافع را براى آنها داشته باشد به كار گيرند. رشد سرمايه گـذارى خارجى سببمى شود كه صنايع بومى كشورهاى جهان سوم به خطر افتاده , از نظر مالى تحتنفوذ قدرتهاى بيگانه قرار گيرند.
يـكـى ديـگـر از راهـهـاىوابستگى مالى , اعطاى وامهاى خارجى , آن هم با بهره هاى سنگين بهكـشـورهـاى ضـعيف است . آنان با اين كار, علاوه بركسب سودهاى كلان , بدهىآن كشورها را بالا بـرده , از آن بـه عنوان اهرم فشار و كنترل سياسى عليهآن كشورها استفاده مى كنند. براى مثال , بدهى كشورهاى جهان سوم كه در سال 1971 صد ميليارد دلاربوده در آغاز سال 1984 به هشتصد مـيـليارد دلار رسيدهو تخمين زده مى شود كه امروزه بيش از هزار ميليارد دلار باشد. درعـمـل بـسـيـارى از كـشورهاى توسعه نيافته , قادر به پرداخت بهره وامدريافتى هم نيستند و در نـتـيـجـه , وابستگى مالى آنها روز به روز بيشترمى گردد. اين وابستگى مالى باعث خروج ارزش اضافى و افزايش نياز به ارزخارجى وهمچنين كسرى تراز پرداختها مى شود.
شرايط سياسى , فرهنگى , اقتصادى , اجتماعى حاكم بر كشورهاى جهان سوم نيز بگونه اى است كهمـعـمـولا اين وامها بيشتر در راه خدمات مصرف مى شوندتا سرمايه گذارى ,سرانجام اين جريان , وابـسـتـگـى كامل و در اختيار گذاشتن بى قيد و شرطاقتصاد داخلى به سرمايه ها و انحصارات خارجى است .
ب ـ وابستگى بازرگانىبـعـداز جنگ جهانى دوم كه بيشتر مستعمرات به استقلال رسيدند, استعمار نيزشكلى نو به خود گـرفت , بدين معنى كه (استعمار كهن ) به (استعمارنو) تبديلشد. ارمغان استعمار نو براى جهان سـوم تـقسيم كار بين المللى بود كه نتيجهاش توليد يك نوع كالا براى اين كشورها بود. آمار نشان مـى دهـد كـه درصدمهمى از صادرات اين كشورها كه بعضى مواقع بيش از نيمى از كل صادرات كشوررا تشكيل مى دهد, از يك نوع كالا آن هم مواد اوليه است . اين كار كه به آن (تك محصولى ) گـفـتـه مى شود, باعث شده كه كشورنتواند قيمتى براى كالاىخودش در نظر بگيرد. به همين جـهـت , قـيـمت اين كالاها روز ه روز در حالكاهش مى باشد, بطورى كه در مقايسه با كالاهاى كشورهاى صنعتى درسال 1960تقريبابه 15 رسيده است .
بين سالهاى 1984 ـ 1980 كشورهاى جهانسوم به علت تقليل قيمت كالاى صادراتى خود پنجاه ميليارد دلار ضرر كرده اندو اين روند ضرر و زيان همچنان ادامه دارد.
آمـارنـشـان مى دهد كه سهم كشورهاى جهان سوم تا قبل از سال 1950 در تجارت بينالملل 30درصـد بـوده است . اين رقم در سال 1986 به 23 درصد تنزل يافته , در حالى كه كشورهاى توسعه نيافته , در مجموع 133 كشور جهان را تشكيل مىدهند.
بـديهى است در چنين شرايطى , حيات اقتصادى اين كشورها دردست عوامل خارجى قرار دارد, بـديـن مـعـنا كه آنها مشخص مى كنند كشورهاىجهان سوم چه كالايى , آن هم چه مقدار و با چه قيمتى توليد كنند.
ج ـ وابستگى تكنولوژيكى و فنىبـى شـك , يـكى از عوامل تعيين كننده در فرآيند رشد و توسعه اقتصادى عاملتكنولوژى و فنون بـرتـر مى باشد كه از ابتداى تمدن بشرى به عنوان اساستوليد مطرح بوده و دربستر زمان تكامل پيدا كرده و بتدريج پيچيده شده است .
در اقـتـصاد سياسى امروز تكنولوژى كه مربوط به جهان صنعتى مى باشد, ازتحرك فوق العاده اى بـرخـوردار اسـت , در عوض نيروى كار كه مربوط به جهانسوم است , همچنان غير متحرك باقى مانده است . در مقابل , به خاطر ارتباطاتو آگاهى از جهان خارج , انتظارات مردم جهان سوم نيز چندين برابر شده است . براى پاسخ به اين انتظارات , دولتهادر صدد كسب وام و اعتبارات خارجى بـرآمـدند كه در نتيجه , بدهى جهان سوم در سال 1990 به 1200 ميليارد دلاررسيد. اين بدهى بهخاطر ورود تكنولوژى از جهان صنعتى مى باشد.
تـكـنـولـوژى مـورد اسـتـفاده كشورهاى عقب نگه داشته شده , در اصل براىكشورهاى صنعتى طراحى گشته و همگى سرمايه برهستند, نه كاربر , از اين رو, استفاده از آن موجب بيكارى بيشتر مـى گـردد. الـبته صادر كنندگانتكنولوژى , هرگز دانش فنى [دانش تكنولوژى ] را به كـشـورهـاى جـهان سومنخواهند داد و به همين خاطر است كه ما هر روزشاهد وابستگى بيشتر كشورهاىعقب مانده به كشورهاى صنعتى هستيم .
وابـسـتـگـى تكنولوژى به يككشور معمولا وابستگى فرهنگى را نيز به دنبال خواهد داشت , زيرا خـصـوصـيـتتكنولوژى معاصر اين است كه فرهنگ خاصى را نيز با خود به همراه مى آورد. اغلب مشاهده مى شود كه استفاده كنندگان از تكنولوژى يك كشور با گذشت زمان , پشتوانه فكرى و اخلاقى آن كشور را نيز مى پذيرند.
د ـ پايين بودن سطح زندگىمسئله پايين بودن سطح زندگى , يكى از خصوصيات كشورهاى در حال توسعه است . اين مطلب نه تنها در مقايسه با سطح زندگى مردم كشورهاى ثروتمند, بلكه درمقايسه باگروههاى كوچك مـمـتـاز در داخل خود جوامع در حال توسعه نيز صادقاست . اين ويژگى به اشكالمختلف نمود پـيـدا مـى كند, از جمله درآمدهاىپايين , كافى نبودن مسكن ,فقر بهداشتى , محدوديت يا فقدان آموزش و پرورش , نرخ بالاى مرگ و مير كودكان , گرسنگى و ...
آمـار كـلـى نـشـانمى دهد كه سطح درآمد سرانه در جهان سوم بسيار اندك است . در سال 1980مـجـموع كل توليد جهان 7900 ميليارد دلار بوده كه سهم توليد جهان سومكمتر از1400ميليارد دلار يـعـنـى چيزى در حدود 17 درصد توليد را به خوداختصاص داده است . اين آمار گوياى آن اسـت كه اين كشورها دو تا چهار هزارسال وقت لازم دارند تا اين شكاف عميق را پر كنند. نابرابرى در توليد, نابرابرى در توزيع در كشورهاى جهان سوم را نيز به دنبال دارد. اگر اختلافدرآمد بين افـراد ثـروتـمـنـد و فـقـيـر را در هـمـيـن كـشـورهـا درنظربگيريم , شكاف شديدتر و عميقتر مى گردد.
الـبـتـه بايد به اين مطلبتوجه داشت كه قبل از ورود تكنولوژى به كشورهاى جهان سوم تفاوت درآمـدهـاىمـردم بـسيار اندك بود. اكثريت مردم در روستا زندگى مى كردند و هرچندفقيرانه زنـدگـى مى كردند, ولى هيچ گونه استقراض خارجى در بين نبود, اماباورود تكنولوژى شهرها بزرگ شدند, بيكاريهاى آشكار وپنهان به وجود آمد وشكاف درآمدها صد چندان شد. بدين ترتيب ,
در بـيـشـتر كشورهاىجهان سوم , قشر بسيار كوچكى از جامعه , اكثريت در آمد جامعه را به خوداختصاص داده اند در صورتى كه قبل ازشهرنشينى اين اختلاف درآمد فاحش وجودنداشت .
ه ـ سطح پايين بهره ورى كاريكى از مسائلى كهكشورهاى عقب نگه داشته شده در آن مشترك مى باشند (آهنگ رشد صنعتى ) و (كـشـاورزى بـا بـازده كـم ) مـى باشد. كارگر صنعتى كشورهاى كم رشددرمقايسه با كارگر صـنـعـتـى كشورهاى پيشرفته هم از نظر (تعداد) و هم ازنظر (كارايى ) در سطح پايين ترى قرار دارد, بـيـش از پـنجاه درصد جمعيتكشورهاى عقب نگه داشته شده در بخش كشاورزى به كار اشـتغال دارند, اين نسبتدر كشورهاى توسعه يافته حدود چهارتاپانزده درصد مى باشد, در عين حـالمـيـزان محصولات توليد شده در اين گونه كشورها به مراتب بيشتر از كشورهاىعقب نگه داشته شده مى باشد.
بـه عـنـوان نـمـونـه در سال 1979 تقربيا 635 ميليون كشاورز در آسيا و آفريقا 166 ميليون دلار محصولات كشاورزىتوليد كرده اند, در حالى كه چهار و نيم ميليون امريكايى ,چهل و پنج ميليوندلار.
ايـن ضـعـف و نـارسـايـى , معلول عوامل مختلفى است كه عمدهترين آنها عبارت است از : وجود مـشـكـلاتـى در مورد تسطيح زمين , ايجادنهرهاى آبرسانى و سدهاى ذخيره سازى آب , نداشتن وسائل فنى , كمبود سرمايهنوع مالكيت اراضى و ... .
و ـ ديگر ويژگيهاكـشـورهـاى عقب نگهداشته شده , ويژگيهاى مشترك ديگرى نيز دارند كه به لحاظ گنجايش نـداشـتـندرس تـنـها به ذكر آنها بسنده مى كنيم . اين ويژگيها عبارت است از: نرخبالاى رشد جـمـعـيـت و بار تكفل , اشتغال ناقص و بيكارى مزمن نيروى انسانى , فاصله عظيم طبقاتى , رشد سرطانى بخش خدمات , مهاجرت بى رويه روستاييانبه شهر و عدم بهره بردارى صحيح از منابع .
منبع:پژوهشكده تحقيقات اسلامي


«يعقوب ليث صفار» نخستين کسی بود كه زبان پارسی را ۲۰۰سال پس از ورود اسلام به ايران، به عنوان زبان رسمی ايران اعلام كرد و پس از آن ديگر کسی حق نداشت در دربار او به زبانی غير از پارسی سخن بگويد.
دكتر «محسن ابوالقاسمی» در كتاب «تاريخ زبان فارسی» آورده است:«.... در سال 254 هجری، يعقوب ليث صفار، دولت مستقل ايران را در شهر زرنج سيستان تاسيس كرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی كرد كه اين رسميت تا كنون ادامه دارد.»
در منابع كهن نيز از اين رويداد نام برده شده است. نويسنده «تاريخ سيستان» چنين روايت كرده است:
«يعقوب فرا رسيد و بعضی از خوارج كه مانده بودند ايشان را بكشت و مالهای ايشان برگرفت. پس شعرا او را شعر گفتندي به تازی: قد اكرم الله اهل المصر و البلد بملك يعقوب ذی الافضال و العدد.
چون اين شعر برخواندند او عالم نبود، در نيافت، محمدبن و صيف حاضر بود و دبير رسايل او بود و بدان روزگار نامه پارسی نبود، پس يعقوب گفت: "چيزی كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟" محمد وصيف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت. »
فارسی، يا فارسی دري یعنی رسمی، دنباله پارسی ميانه زردشتی است. تا عهد يعقوب ليث، زبان رسمی ايران يا حكومتهای ايران، زبان عربی بود. يعقوب در سال 254 هجری قمری زبان پارسی را رسمی كرد و زبان رسمی ايرانی است.
پس از يعقوب هم سامانيان و آل بويه اين زبان را گسترش دادند و از نابودی آن جلوگيری كردند، دولت سامانی به رواج زبان فارسی علاقه مند بود و دولت غزنوي، فارسی را در هندوستان رايج كرد. زبان فارسی در دربار مغولی هند، زبان رسمی بود. رواج فارسی در هند سبب شد زبانی به وجود آيد به نام اردو كه زبان رسمی دولت پاكستان شد و به الفبایی كه از الفبای فارسی گرفته شده، نوشته می شود. زبانی كه در هند، آن را هندوستانی می نامند و به الفبایی كه از الفبای سنسكريت گرفته شده، نوشته می شود، با اردو يك منشأ دارد. سلجوقيان زبان فارسی را در آسيای كوچك رايج كردند. در دولت عثمانی زبان فارسی رايج بود. برخی از سلاطين عثمانی چون محمد فاتح و سليم اول به فارسی شعر سروده اند.اما تسلط استعمار بر كشورهای شرق سبب شد كه از رواج فارسی كاسته شود.


امپراتورى ايران به دست مادها بنيانگذارى شد و هخامنشىها آن را به اوج شکوهش رساندند. گسترهى آن امپراتورى بيشتر سرزمينهاى خاورميانه را شامل مىشد و از ساحل غربى دريايى مديترانه تا مرزهاى هندوستان را در بر مىگرفت.
مادها و هخامنشىها از آريايىها بودند که نياکانشان از سرزمينهاى سرد شمال به ايران سرازير شدند و در غرب و جنوب غرب فلات ايران ساکن شدند. آنان بخش مهمى از انديشههاى فرهنگى، نظامى و سياسى خود را از ساکنان بومى ايران و تمدنهايى که پيرامون رودهاى دجله و فرات تشکيل شده بود، گرفتند و با پرورش آنچه از ديگران گرفته بودند، يکى از درخشانترين تمدنهاى عصر خود را به پايهگذارى کردند.
ده هزار سال تمدن
اقوام بومى ايران نخستين کسانى بودند که گندم و جو را شناختند، ابزار کشاورزى سنگى و مفرغى ساختند و جانوران را اهلى کردند. نخستين آثار سفالى در محل شهر باستانى سِيَلک، نزديک کاشان، و بهترين ظرف هاى لعابى و سراميک از تپه حصار دامغان به دست آمده است. نخستين ابزار ريسندگى و بافندگى در غار کمربند، نزديک بهشهر، يافت شده است که به 7 هزار سال پيش از ميلاد مسيح بازمىگردد. اين يافتهها و شواهد ديگر، به خوبى نشان مىدهند که ايران بيش از ده هزار سال پيشينهى تمدن دارد.
ورود آريايىها
آريايىها حدود 5 هزار سال پيش در منطقه اوراسيا، نزديک کوههاى اورال بين آسيا و اروپا، زندگى مىکردند و به علت سرد شدن هوا و طولانى بودن تاريکى شب مجبور شدند به مناطق گرمتر مهاجرت کنند. حدود 3 هزار سال پيش، دستهاى از آنان به اروپا، دستهاى به هندوستان و دستهاى به فلات ايران مهاجرت کرد. دسته اخير از طريق خوارزم و قفقاز به سرزمينى وارد شدند که ابتدا ايريانا، سپس آريانا و اِران و سرانجام ايران نام گرفت.
سه قوم بزرگ
وقتى آريايىها به فلات ايران وارد شدند، به سه شعبه تقسيم شدند. پارسها در جنوب ايران و استان کنونى فارس و بخشى از ايلام ساکن شدند؛ هخامنشىها و ساسانيان از اين گروه بودند. مادها در غرب ايران به ويزه دامنههاى الوند مستقر شدن و بعدها امپراتورى ماد را به وجود آوردند. پارتها نيز به خراسان بزرگ وارد شدند؛ اشکانيان از اين گروه بودند. بخشى از پارتها به نام سکاها بين درياى خزر و درياچه آرال ساکن شدند و بعدها مزاحمتهايى براى هخامنشىها به وجود آوردند. مهاجمان آريايى که از تمدن بهرهى اندکى برده بودند، فرهنگ بومى ايران را کسب کردند و در مقابل جنگ آورى و دلاورى را به بوميان ايران آموختند.
دين آريايىها
آريايىها چون از سرزمينهاى سرد با شب هاى طولانى به ايران مهاجرت کرده بودند، به خورشيد(مهر يا ميترا) و هرچه که نورانى بود، احترام مىگذاشتند. احترام به آتش نيز به خاطر گرمى بخشى و روشنى آن بود. مدتى پس از استقرار آريايىها در ايران، پيامبرى به نام زرتشت از ميان آنان برخاست و ايرانيان به اهورامزدا، به معناى داناى بزرگ، معتقد شدند که در واقع خداوند يکتا بود. البته، آنان به فرشتگانى مانند آناهيتا( ناهيد که فرشتهى آب بود و نيز مهر، ميترا که فرشتهى خورشيد بود)احترام مىگذاشتند. دين زرتشت در زمان مادها و هخامنشىها شکوفا شد و پيروان زيادى پيدا کرد.
نخستين امپراتورى
مادها نخستين امپراتورى ايران را به وجود آوردند و بيش از 150 سال بر نواحى غرب ايران از همدان تا آذربايجان و بخش هايى از بين النهرين حکومت کردند. آمادانا مرکز حکومت مادها بود که چندى بعد به هگمتانه، به معنى محل تجمع، مشهور شد. هگمتانه يادآور گرد همآيى بزرگ مادها براى انتخاب ديااُکو به عنوان نخستين پادشاه ماد است. ديااُکو، که خود را داور مىناميد، در سال 706 پيش از ميلاد قبيلههاى ماد را عليه آشوريان متحد کرد و کوشيد بر سلطهى آنان بر مادها خاتمه دهد. اين آرزو در حکومت هوَخشََتَرِه، فرزند ديااُکو، به حقيقت پيوست. مادها در سال 612 پيش از ميلاد شهر نينوا، پايتخت آشور، را به کمک بابِلى ها تسخير کردند و به سالها ويرانگرى و ستم بيش از اندازه آشوريان خاتمه دادند.
کوروش بزرگ
کوروش فرزند کمبوجيه از قوم پارس و ماندانا، دختر آزيدِهاگ پادشاه ماد، بود که بر اثر فشار بيش از اندازه مادها بر قوم پارس، به جنگ پدربزرگش رفت، او را شکست داد، هگمتانه را گرفت و سلسلهى هخامنشى را در سال 550 پيش از ميلاد بنيان نهاد. چندى بعد، کِرِزوس، پادشاه ليدى، به تحريک يونانىها بر ضد کوروش قيام کرد. از اين رو، کوروش به آسياى صغير لشکر کشيد و سارد، پايتخت ليدى، را گرفت. پادشاه هخامنشى در سال 538 پيش از ميلاد، بابل را فتح کرد و همهى اسيران و بردگان را آزاد کرد و فرمان داد هيچ خانهاى ويران نشود، مال هيچفردى چپاول نشود و همه آزاد باشند.
امپراتورى جهانى
داريوش اول، داريوش بزرگ، کارهاى مهمى براى گسترش امپراتورى هخامنشى انجام داد. احداث راه شاهى و ايجاد چاپارخانه ارتباط ايالتها (ساتراپها) را آسان کرد و ضرب سکه استاندارد و قانونهاى عادلانه براى دريافت ماليات باعث رونق تجارت شد. داريوش بازرسانى داشت که به ساتراپها فرستاده مىشدند و به کار نيروهاى دولتى نظارت مىکردند. به علاوه، او مجموعه قوانينى وضع کرده بود که تا اندازهاى از قانونهاى مشهور حمورابى اقتباس شده بود. داريوش بزرگ به کمک فينيقىها ارتش ايران را به کشتىهاى جنگى تجهيز کرد و براى نخستين بار ارتباط بين درياى سرخ و مديترانه را از راه نيل برقرار کرد. در زمان او وسعت قلمرو ايران به بالاترين حد خود رسيد.
پايان هخامنشيان
در زمان داريوش برخوردهايى بين ايرانىها و يونانىها رخ داد. داريوش در جنگ اول کارى از پيش نبرد، در جنگ دوم ، نبرد مارتُن، شکست خورد و جنگ سوم را به علت شورشى در مصر نيمه کاره رها کرد. پس از او خشايارشاه توانست با تلاش بيش از دو ميليون مرد جنگى آتن را در نبرد ترومپِل فتح کند. اما داريوش سوم نتوانست در برابر هجوم لشکريان اسکندر مقاومت کند و در اثر خيانت يکى از سردارانش کشته شد و تخت جمشيد در 331 پيش از ميلاد به دست اسکندر افتاد و آن را به آتش کشيد.
دستاوردهاى تمدن هخامنشى
تمدنى که هخامنشىها به وجود آوردند، دستاوردهاى مهمى براى ايرانيان و ملتهاى ديگر داشت. در اينجا به چند نمونه از آنها اشاره مىکنيم. دربارهى اين تمدن و دستاوردهاى آن در مقالههاى تکميلى بيشتر خواهيد خواند.
نخستين پيماننامهى حقوق بشر
در سال 1878 ميلادى استوانهاى از گل پخته از خرابههاى بابل به دست آمد که فرمانهاى کوروش بزرگ درباره آزادى اسيران و آزار نرساندن به مردمان شهرهاى فتح شده به خط و زبان بابلى روى آن نوشته شده بود. اين استوانه به عنوان نخستين اعلاميهى حقوق بشر در موزه بريتانيا، در انگلستان، نگهدارى مىشود.
قديمىترين فرش جهان
باستان شناسان شوروى سابق هنگام حفارى زير يخهاى منطقه پازيريک در مرز مغولستان ، فرشى به طول دو متر و عرض يک متر و نيم کشف کردند که نقش هاى مرسوم در کتيبه هاى هخامنشى در آن ديده مى شود. اين فرش را ، که نشاندهنده پيشرفت هنر و فن نساجى و فرش بافى در دوران هخامنشى است، سکاها از ايران غارت کرده و به جنوب روسيه برده بودند.
نخستين پست جهان
به دستور داريوش بزرگ جاده معروف به جادهى شاهى براى آسان کردن ارتباط بيت 25 ايالت امپراتورى بزرگ هخامنشى بين شوش و سارد احداث شد. اين جاده ،که شرق و غرب امپراتورى را به هم پيوند مى زد، 2500 کيلومتر طول و 111 ايستگاه(چاپارخانه) داشت. در هر ايستگاه چابک سواران ماهر بر گردهى اسبهاى تندرو در انتظار رسيدن پيک شاهى بودند تا بىدرنگ پيام را بگيرند و به چاپارخانه بعدى برسانند. به نوشته هرودوت، مورخ يونانى، چاپارها اين مسير را طى ده روز مىپيمودند.
چکيده معمارى جهان
ساختمان تخت جمشيد به دستور داريوش بزرگ آغاز شد و پادشاهان بعدى هر کدام قسمتى به آن افزودند. در ساختمان اين بنا از کار بىمزد بردگان استفاده نشد. مزد کارگران و مهندسانى که از سراسر جهان براى ساختن اين بنا دعوت شده بودند، در لوحهاى کشف شده از تخت جمشيد نوشته شده است. اين بنا نشانه عظمت و پيشرفت فنى و هنرى هخامنشيان است.
مختصر و مفيد
• مادها اسب هاى زيبا و خوش اندامى پرورش مىدادند و به يونانى ها مىفروختند. يونجه، که خوراک اسب و جانوران اهلى ديگر بود، در زمان داريوش بزرگ از ايران به اروپا برده شد.
• به اسب در زبان عربى فَرَس گفته مى شود که به معناي" از فارس آمده" است و مشخص مىکند اسب مشهور عربى، ريشهى ايرانى دارد.
• مادها باغ هاى باصفايى در اطراف دره الوند ايجاد کرده بودند که به زبان پارسى باستان به آنها پر ديس مىگفتند. اين وازه به زبان يونانى راه يافت و به صورت پارادايز درآمد که به معناى بهشت است.
• ارابه هاى مرگبار هخامنشى در محل محور چرخ خود دو تيغه داس مانند داشتند که هنگام جولان دادن ارابهرانان در ميدان کارزار، پيکر سربازان دشمن را قطعه قطعه مىکردند.
• بانکدارى مهم ترين نوآورى اقتصادى ايرانيان بود. بانکدارى به صورت صندوق امانات و دادن وام آغاز شد و به تدريج به پشتوانه طرحهاى بزرگى مانند حفر قناتهاى طولانى تبديل شد.
• هلو از طريق ايران به روم و از آن جا به سراسر اروپا برده شد. در فرهنگ انگليسى وازه Pech به عنوان هلو آمده است که از وازهى Persia به معناى فارس گرفته شده است.
• در بيشتر نوشته هايى که از دوران هخامنشى برجاى مانده است، ايرانيان از دو صفت دروغگويى و قرض کردن منع شده اند. ايرانيان دروغ را بدترين گناه مى دانستند و به اين جهت از قرض گرفتن واهمه داشتند که مبادا به خاطر بدهکارى دروغ بگويند.
• آريوبرزَن سردار شجاع ايرانى و سربازان دليرش در محل بند فارس، در کوهکيلويه، به پيشواز سپاهيان اسکندر رفتند و تا آخرين قطره خون با آنان جنگيدند و در راه ميهن جان باختند.
مهم ترين رويدادهاى ايران باستان
حدود 1000-1100 پيش از ميلاد، چادرنشينان آريايى، نياکان مادها و پارسيان، به سوى ايران سرازير شدند.
حدود 885 پيش از ميلاد، آشوريان به سرعت بر بيشتر خاور نزديک مسلط شدند.
625 پيش از ميلاد، هوخشتره بر تخت ما د جلوس کرد و به ساماندهى ارتش مشغول شد.
612 پيش از ميلاد، مادها به کمک بابلى ها پايتخت آشور را فتح کردند.
599 پيش از ميلاد، کوروش دوم، کوروش کبير، به دنيا آمد.
558 پيش از ميلاد، کوروش کبير پادشاه پارس شد.
550 پيش از ميلاد، کوروش بر امپراتورى ماد مسلط شد.
546 پيش از ميلاد، کوروش پايتخت ليدى، سارد، را فتح کرد.
539 پيش از ميلاد، ارتش کوروش بابل را تسخير کرد.
525 پيش از ميلاد، کمبوجيه دوم، فرزند کوروش، مصر را جزو قلمرو ايران کرد.
522 پيش از ميلاد، فردى ادعا مىکند پسر کوچک کوروش است، پسرى که پيشتر کمبوجيه او را کشته بود. به زودى کمبوجيه با وضع مشکوک کشته مىشود. پس از مدتى، نجيبزادگان ايرانى، غاصب را به قتل مىرسانند و داريوش را به پادشاهى بر مىگزينند.
512 پيش از ميلاد، داريوش از تنگه بُسفُر عبور کرد و به اروپا وارد شد.
490 پيش از ميلاد، سپاه ايران در دشت ماراتون از آتنى ها شکست خورد.
480 پيش از ميلاد، خشايارشاه بر تنگه داردانل پل زد و آتن را فتح کرد.
334 پيش از ميلاد، اسکندر از تنگه داردانل عبور مى کند و به ايران يورش مىبرد.


سرزمينى که اکنون به نام ايران مشهور است، بخشى از سرزمين پهناورى است که خاستگاه نخستين تمدنها بوده و ساليان دراز پيشرو ديگر تمدنهايى بوده است که در جاهاى ديگر جهان پديد آمده بودند. بيشتر مردم ايران، سرزمينشان را با پيشينهى تمدنى 2500 ساله مىشناسند، حال آنکه پيشينهى تمدنى اين سرزمين دستکم به 10 هزار سال پيش مىرسد و تاريخ 2500 ساله فقط به تاريخ امپراتورىهاى بزرگ ايرانى باز مىگردد.
سرزمين ايران با پايان گرفتن دورهى باران در 10 تا 15 هزار سال پيش از ميلاد و آغاز عصر خشکى، کمکم براى زندگى انسان مناسب شد و تکاپوى انسان پيش از تاريخ در آن آغاز شد. آثار برجاى مانده از چنين انسانهايى را در سال 1949 ميلادى در غار تنگپبده( Pabda )، در کوههاى بختيارى در شمالشرقى شوشتر پيدا کردند. سپس در هزارهى پنجم پيش از ميلاد، که با پسروى آب و بارور شدن دشتهاى ايران همراه بود، نخستين سکونتگاههاى بشرى در دشت سيلک، نزديک کاشان، ساخته شدند.
حدود چهار هزار سال بعد، يعنى در آغاز هزارهى نخست پيش از ميلاد، مردمانى آريايىنام از شمال آسيا و از راه قفقاز و ماوراءالنهر به سرزمينى سرازير شدند که به ياد آنها، ايران نام گرفته است. آنها طى چند قرن در حکم مردمان اصلى سرزمينى درآمدند که پيشتر از وجود مردمانى متمدن بهرهمند بود .به بيان باستانشناس بزرگ فرانسوى، گريشمن، " آنها با زن و بچه و گله وارد شدند و بيشترشان همراه گروه سواران خود، وارد خدمت اميران محلى گرديدند. آنان مردمانى بودند که از راه شمشير و به عنوان سرباز مزدور ] مزدبگير [ زندگى مىکردند. ايشان سربازانى را تشکيل دادند که مىبايست يک روز جانشين همان اميرانى شوند که خود در خدمت ايشان بودند."(گيرشمن رومن، ايران از آغاز تا اسلام، ترجمهى محمد معين، انتشارات معين، چاپ اول 1383، صفحهي90)
البته، برخى تاريخشناسان بر اين باورند که آريايىها از ديرينترين ساکنان سرزمين ايران هستند و نظريهى کوچ آريايىها را نادرست مىدانند. براى مثال، جهانشاه درخشانى با برسى آب و هواى جهان و بررسىهاى ديگرى مانند بررسى متنها کهن ايرانى و بررسىهاى زبانشناختى، چنين نتيجهگيرى کرده است که دستکم بخشى از بوميان آريايى در دوران يخبندان در جنوب ايران و در بستر خليج فارس زندگى مىکردهاند که البته امروزه پر از آب شده است. به نظر او گرم شدن هوا و پيشروى آب در خليج فارس اين مردمان را ناگزير کرد به سوى شمال، که آب و هواى خنکترى داشت، کوچ کنند؛ البته، در آغاز به ميانرودان و فلسطين که نسبت به فلات ايران گرمتر بودند. به نظر درخشانى، به همين دليل نام شهرى مانند "اريحا(با پيشينهاى ده هزار ساله) در فلسطين و نام رودهاى دجله و فرات و بسيارى از نامهاى جغرافيايى ميانرودان تنها با زبان آريايىها مفهوم پيدا مىکنند.( دانشنامهى کاشان، بخش سوم از کتاب سوم، صفحهى 89 و 90)
به هر حال، در اينجا بنا نداريم به اختلاف نظر تاريخشناسان بپردازيم، بلکه براى آغاز شناختمان از ايرانى فراتر از 2500 سال، چکيدهى پژوهشها و نظرهاى رومن گريشمن را دربارهى دوران پيش از آريايىها از کتاب وى با نام ايران از آغاز تا اسلام، مىآوريم.
انسان غار
1. بررسىهاى زمينشناختى نشان داده است در دورانى که بخش زيادى از خاک اروپا را تودههاى يخ پوشانده بود، فلات ايران دورهى باران را پشت سر مىگذاشت؛ دورهاى که طى آن حتى درههايى را که بر بلندىها قرار داشتند، آب فراگرفته بود.
2. بين 10 تا 15 هزار سال پيش از ميلاد، کمکم دورهى خشکى آغاز شد و درپى نظم پيدا کردن جريان رودخانهها، نهشتههاى رسوبى در بستر آنها برجاى ماند و قطعهزمينهايى را به وجود آوردند که بهزودى سر از آب بيرون زدند.
3. در اين دوران، انسان پيش از تاريخ از در غارها يا پناهگاههاى سنگى، که سقف آنها را با شاخ و برگ درختان ساخته بود، زندگى مىکرد و با ابزارهاى سنگى به شکار جانوران مىپرداخت. آثار آن انسانها را، از جمله چکش سنگى و تبرى که به چوبدستى شکافدار وصل مىشد، در غار تنگپبده در کوههاى بختيارى پيدا کردهاند.(گريشمن و همکاران، 1949)
4. انسان آن دوران نوعى ظرف سفالى ناهموار را، که بهطور ناقص پخته بود، نيز به کار مىبرد. اين ظرفها را زنان مىساختند و کار ديگر آنها، نگهبانى از آتش و گردآورى ريشههاى خوردنى و ميوههاى وحشى بود. به نظر مىرسد مشاهدهى چگونگى رشد گياهان در طبيعت، او را به سوى آغاز کردن کشاورزى در زمينهاى رسوبى رهنمون شد.
هزارهى پنجم پيش از ميلاد
5. خشک شدن روزافزون درهها و کوچکشدن درياچههاى بزرگ و افزايش نهشتههاى رودخانه، زمينهاى باردهى را فراهم کرد و سرانجام در حدود هزارهى پنجم پيش از ميلاد، شرايط براى شکلگيرى نخستين تمدن بشرى در دشت سيلک، نزديک کاشان، فراهم شد. انسان اين دوران همچنان شکارچى بود، اما کشاورزى گسترش يافته و ذخيره کردن آذوغه نيز معمول شده بود.
6. در اين زمان نخستين پيشرفت در فن کوزهگرى رخ داد و آن پيدايش ظرفهاى نقشدار بود؛ کاسههاى ناهموارى که روى آنها خطهاى افقى و عمودى کشيده شده بود. اين شيوهى نقش زدن برداشتى از شيوهى سبد سازى است، زيرا هنوز چيزى از آن زمان نگذشته بود که انسان سبدهايى را به جاى ظرف به کار مىبرد که روى آنها را با گل رس اندود و در آفتاب خشک کرده بودند. نخستين دوکها نخريسى، از جنس گلپخته يا سنگ و داس و تبر سنگى و صيقلى شده، از آثار به جاى مانده از آن مردمان است.
7. در پايان هزارهى پنجم پيش از ميلاد، انسان مس را شناخت و با چکشکارى سنگ آن، چيزهايى از آن مىساخت، زيرا او هنوز با ذوب کردن فلز آشنا نبود. مردو زن اين دوره به آرايش کردن گرايش داشتند. آنها حلقهى انگشتر و دستبند را از صدفهاى بزرگ و کوچک مىساختند و خالکوبى يا دستکم بزک کردن هم معمول بود و مواد آن را به کمک دسته هاون کوچکى در هاون ظريفى نرم مىکردند.
8. ذوق هنرى در کندهکارى روى استخوان جلوهگر است. بدون شک، زيباترين قطعهاى که تا کنون کشف شده، دستهى چاقويى است که انسان اين دوران را نشان مىدهد؛ در حالى که شبکلاهى بر سر نهاده و لنگى با کمربند به دور کمر بسته است. اين يکى از ديرينترين تصويرهايى است که از انسان خاور نزديک شناخته شده است
9. مرده را به شيوهى درهم پيچيدهاى در کف اتاق دفن مىکردند. اين نزديکى مردگان، زندگان را از نياز به تهيهى هديه براى آنها، معاف مىکرد، زيرا روح فقيد مىتوانست در خوراک خانواده شرکت کند. انسان از ديرباز بر اين باور بود که پس از مرگ به همان صورت که روى زمين زندگى کرده است، خواهد زيست. در غارى تبرى از سنگ صيقلى کنار استخوانها در دسترس مرده گذاشته شده بود و نزديک سر نيز دو فک گوسفند نهاده بودند. جسد مردگان را به رنگ قرمز درمىآوردند. اين کار در جاهاى ديگر نيز ديده شده است و به نظر مىرسد که يا کالبد انسان زنده با پوششى از رنگ قرمز پوشيده شده بود و يا گرد اکسيد آهن را پيش از دفن روى جسد پاشيده باشند.
10. صدفهايى که مردمان سيلک در اين دوره به عنوان زينت به کار مىبردند، از سوى پژوهشگران بررسى و مشخص شده که از خليج فارس، يعنى از فاصلهاى حدود هزار کيلومتر آورده شدهاند. به نظر مىرسد اين کالاها را فروشندگان دورهگرد به سيلک آورده باشند.
هزارهى چهارم پيش از ميلاد
11. خانه گستردهتر گرديد و داراى درهايى شد که جاى قرارگيرى آنها اکنون آشکار است. چينه جاى خود را به خشت گلى، که تازه اختراع شده بود، داد. البته، خشت فقط کلوخهاى از خاک بود که آن را در کف دست و به صورت ناصاف درست کرده و در آفتاب خشک مىکردند. رنگ قرمز، که با آن ديوراهاى اتاق را مىاندودند، ابزار تزيين داخلى بود.
12. نوعى ظرف در کنار ساختههاى قديمى پديدار شد که کوچکتر از آنها بود، ولى با دقت بيشترى ساخته و به شيوهى بهترى در کورهى اصلاح شدهاى پخته مىشد. پيدايش اين ظرف نشانهى اختراع چرخ است که عبارت از يک تختهى سادهى باريک بود که روى زمين قرار مىگرفت و فردى آن را مىچرخاند.
13. گوزهگر با خطهاى سادهاى جانورانى را تصوير کرده است که بازگو کنندهى جنبش واقعيتپردازى کامل(رئاليسم) است. در همين زمان به سادهکردن موضوعهاى طبيعى(ناتوراليستى) نمود و در راه به وجود آوردن سبکى که در آن اغلب تشخيص موضوع اصلى دشوار است، گام برداشت. در هيچ جاى ديگر نظير اين فن شناخته نشده است که نشان مىدهد فلات ايران زادگاه اصلى ظرفهاى نقشدار است. در ديگر سرزمينهاى آن روزگار ديرين، نشانهاى از چنان رئاليسم قوى، که با اين سرعت به مرحلهى سبک خيالپردازانه رسيده باشد، برجاى نمانده است.
14. فلز آرامآرام براى ساختن ابزار به کار رفت و سنک نيز ارزش اولى خود را حفظ کرد. مس را هنوز چکشکارى مىکردند، ولى ذوب نمىکردند و آن را براى درفشهاى کوچک و سنجاق به کار مىبردند. جواهر فراوانتر شد و مواد تازهاى مانند عقيق و فيروزه به آن افزوده شد.
15. علاوه بر استخوانهاى جانوران اهلى دورهى پيشين، استخوانهاى نوعى سگ تازى و اسبى از نوع پرزژواسکى نيز به دست آمده است. اين اسب چارپاى کوچکى است تنومند و جسور، با يالى ستبر و برافراشته و به نظر مىرسد که معرف طبقهى ميان گورخر و اسب جديد باشد. به کار گيرى اين جانوران مسافرت و جابهجايى و کشاورزى را آسان کرد.
16. بازرگانى ميان سرزمينهاى دور رونق گرفت. جو و گندم، که بومى ايران است، از ايران به مصر و اروپا وارد شد. ارزن که اصل آن از هند بود، به ايتاليا فرستاده شد و برعکس، جو دوسر و خشخاش اروپا در آسيا رواج يافت و حتى به چين هم رسيد.
17. آجر صاف و مستطيلى شکل، که با خاک نرم ساخته مىشد، جايگزين آجر بيضوى شکل شد. قطعههاى سفالى بزرگ، که در ديوارها کار مىگذاشتند، خانه را از رطوبت حفظ مىکرد. زينت داخلى هنوز با رنگ قرمز بود، اما رنگ سفيد هم پديد آمد.
18. مرده را هنوز در کف خانه دفن مىکردند و بر استخوانهاى وى نشانههايى با رنگ گل اخرى نقش مىکردند.
19. چرخ کوزهگرى و کورهى آجرپزى کامل شد و کوزهگران ظرفهاى گوناگونى با نقشها و رنگهاى گوناگون مىساختند. نقشها آرام آرام از واقعگرايى فاصله گرفت و تنوع سبک به وجود آمد. به اين ترتيب که دم جانور دراز و کشيدهتر شد و شاخها نيز بدون تناسب پهن و بزرگ گرديد و همين ترتيب در مورد گردن مرغ درازپا معمول شد. اندکى بعد فقط شاخ را نمايش مىدادند و آن، مرکب بود از دايرهاى بزرگ متصل به بدنى کوچک. بدنى پلنگى به صورت ساده با مثلى نمايش داده مىشد.
20. کوزهگر اين دوران به فن قالبسازى هم اشنا بود و براى مجسمهى همه نوع جانوران، اسباببازى براى کودکان و يا هديههاى نذرى به پيشگاه ربالنوعها، قالبسازى مىکرد. تعدادى مجسمههاى سفالين از ربهالنوع مادر و خداوند خصب نعمت و فراوانى در دست است که اغلب بدون سر پيدا شده و اين نقص از روى عمد بوده است، زيرا مىخواستهاند به اين راه ديگران را از بهکارگيرى پيکرههاى سفالين، پس از مرگ مالک آن، جلوگيرى کنند.
21. فلزکارى پيشرفت چشمگيرى پيدا کرد. مس را ذوب و ريختهگرى مىکردند. ابزارهاى فلزى بيشتر شد اما ابزار سنگى هنوز فراوان به کار مىرفت و آرامآرام جاى خودرا به تبر صاف، تبر همواره مسى و کجبيل داراى ثقبهى اتصال داد. دشنه و چاقوى مسى در خانههاى اين دوره پيدا شده است.
22. بازرگانى پيشرفت کرد. براى تشخيص مالکيت بر کالا، مهر را به کار گرفتند. روى کلوخى از گل رس نشان مىگذاشتند و آن را در دهانهى خمره جا مىدادند و يا به طنابى مىبستند. ديرينترين مهرى، که مدتها تغييرى در آن ديده نشد، به صورت تکمهى مخروطى شکلى از سنگ متصل به يک حلقه بود.
23. شکل و صورت ظرفهاى سفالين تثبيت شد و در پيرامون ايران پرتوافکن شد و در اثر خوبى آن، منطقهى پراکندگى اش پيوسته دورتر شد. اين فن در طول جادهى جنوبى تا سيستان کشيده شد و از آنجا به بلوچستان و درهى سند راه يافت و از سوى شمال شالودهى فرهنگ و تمدنى را که در واحهى مرو پيدا شده است، بنا نهاد. مغرب زمين نيز بعدها از اختراع فلات ايران استفاده کرد.
24. در پايان اين دوره در منطقهى جنوب غربى دشت سوزيانا(شوش)، که امتداد طبيعى ميانرودان(بينالنهرين) بود، مرکزيتى براى زندگى مدنى پيدا شد و همانجا بود که نخستين دولت متمدن در فلات ايران برپا شد؛ يعنى تمدن عيلام.
هزارهى سوم پيش از ميلاد
25. عيلامىها از کوههايى که دشت سوزيانا(شوش) را از شمال و شرق دربرمىگرفتند، فرود آمده و در ربع نخست هزارهى سوم پيش از ميلاد، سلسلهاى تشکيل داده بودند و بر منطقهى گستردهاى از دشتها و کوهها، شامل بخشهاى مهمى از ساحل خليج فارس و بوشهر، حکومت مىکردند.
26. با شکلگيرى سلسلهى سامى سارگن، از فرمانروايان آکد در ميانرودان، عيلامىها براى آزادى و استقلال خود به جنگهاى شديدى روى آوردند که به دليل برابر نبودن نيروهاى دو طرف، شوش دوبار به دست بيگانگان افتاد. يکى از پسران سارگن، به نام مانتيشوسو، از خليج فارس گذشتندتا راههايى که از آنها مواد ساختمانى و فلز از کوهستانهاى ايران آورده مىشد، زير نظر داشته باشند. چند شورش عيلامىها نيز به شدن سرکوب شد.
27. از فرمانروايان برجستهى عيلام، پوزور اينشوشىناک( Puzur-Inshushinak ) بود که شهر شوش را آباد کرد و بناهاى باشکوهى در آن ساخت. وى پس از مرگ نرمسين، از فرمانروايان آکد، استقلال عيلام را اعلام کرد و به فرماندهى سپاه خود به بابل يورش آورد و حتى به آکد رسيد. با وجود اين، آکدىها توانستند استقلال خود را حفظ کنند.
28. پيشرفت پوزور اينشوشىناک، ديگر قومهاى ساکن در کوهستانهاى پيرامون عيلام را نيز به تلاش براى بازيافتن آزادى وو استقلال واداشت. لولوبى و گوتى از جملهى آنها بودند که به بابل يورش بردند. از اين دو قوم دو نقشبرجستهى سنگى برجاى مانده است. نقشبرجستهاى در سرپلزهاب، که تصوير رئيس محلى، به نام ستل هورين شيخ خان، را نشان مىدهد در حالى که کانى در دست دارد و دشمنان مغلوب را، که تقاضاى بخشش دارند، پايمال مىکند. نقشبرجستهى دوم، در ورودى دهکدهى جديد سرپل، کندهکارى شده و شاه انوبانونى، پادشاه لولوبى، را نشان مىدهد با ريشى دراز و چهارگوش، کلاهى دايرهاى، جامهاى کوتاه، مسلح و طنابى را گرفته که اسيرانى را به هم بسته و همهى آنان برهنهاند و دستهايشان از پشت بسته است.
29. پس از اين، دورهاى از آشوب و ناآمنى و حکومتهاى ناپايدار بر منطقه گذشت. حدود نيمهى اين هزاره، بابل بر اثر يورش گوتىها، که از کوههاى خود در شرق زاب کوچک، در درهى ديالهى عليا فرود آمده بودند، پايمال شد. عيلام نيز از يورشها آنان در امان نماند و اين يورشگران وحشى تا حدود يک قرن و ربع قرن، شهرها و کشتزارهاى منطقه را ويران کردند و شيرازهى پادشاهى را گسستند. سپس سلسلهى جديدى به نام اور به وجود آمد و براى بيرون راندن آنها تلاش کرد. بار ديگر فرمانروايان بابل بر شوش و سراسر دشت آن چيره شدند، اما چندان نپاييدند و پيروزمندى از کشور سيماش، از کوههاى غرب اصفهان، بر شوش و عيلام فرمان راند. سپس ايسين برخاست و سيماش را بيرون راند، اما عيلام بار ديگر به دست بيگانگان افتاد.
30. ايران در هزارهى سوم پيش از ميلاد مورد توجه بيشتر حکومتهاى پيرامون خود بود. ايران گذرگاهى براى سرب بود که از ارمنستان مىآمد و لاجورد که آن را از بدخشان مىآوردند. خود گنجينهاى از کانىها بارزش مانند طلا، مس و قلع بود. سنگهاى ساختمانى و چوب آن را براى ساختن بناهاى باشکوه به بابل مىبردند. فرمانروايان بابل در جنگهاى خود با ايرانيان، دو هدف را در سر داشتند. هدف نخست، هدف سياسى بود که براى جلوگيرى از شکلگيرى هر گونه حکومت منظم و پايدار در سرزمنهاى پيرامون بابل پىگيرى مىشد. هدف دوم، هدف اقتصادى و جابهجا کردن ثروت ايرانيان به بابل بود. به هر حال، همانطور که گفته شد، ايرانيان دو سلسلهى بزرگ از بابلىها را سرنگون کردند.
31. در اين دوره، فن کوزهگرى به شکل ظرفهاى سفالى نقشدار دوام يافت. ظرفى به شکل خمرهاى کوچک به دست آمده که بخش زيرين آن برجسته است و فقط بخش بالايى آن به رنگ سياه تزيين شده است. مشخصترين موضوع نقاشى، کاکل پرندگان است که مايهى اصلى شيوهى معروف هنر ميانرودان، يعنى عقابى در حال گرفتن طعمهى خود، است. در گورها نيز گوهرهاى مفرغى و سيمين يافت شده است. سنجاقهاى مفرقى براى ثابت نگهداشتن دامن جامه بسيار پيدا شده است. در آن زمان مفرغ کمياب بود و به احتمال زياد از طلا و نقره بيشتر ارزش داشت. در واقع، ايران در اين زمان وارد عصر مفرق مىشود.
هزارهى دوم پيش از ميلاد
32. مهمترين روىداد اين دوره، پيدايش مردمانى از اصل هند و اروپايى در ميان مردمانى است که مىتوانيم آنان را بوميان ايران بناميم. آنان بر اثر فشار قومهاى ديگر، سرزمين خود را در دشتهاى اوراسى، در جنوب روسيه، ترک گفتند و طى کوچ کردن، دو دسته شدند. يک دسته، که آن را شاخهى غربى مىناميم، درياى سياه را دور زد و پس از گذشتن از بالکان و بسفر، در آسياى صغير نفوذ کرد و اتحاديهى ختيان(هيتىها) را به وجود آوردند.
33. شاخهى شرقى، که به نام هند و ايرانى شناخته مىشود، در شرق درياى خزر حرکت کرد و يک دسته، که جنگجوتر بودند، از قفقاز گذشتند و تا فرات پيش رفتند. آنان با هوريان بومى، که قومى اصيل بودند، پادشاه ميتانى را تشکيل دادند. آنان فرمانروايى خود را نه تنها در شمال ميانرودان گسترش دادند، بلکه دولت آشور را نيز محدود کردند. آنها با پيوستکردن درههاى زاگرس شمالى، که مسکن قوم گوتى بود، به قلمرو خود، فرمانروايىشان را پايدار کردند. بهترين دوران اين پادشاهى، حدود سال 1450 پيش از ميلاد بود که مصر با آن متحد شد و نيرومندترين فرعونها با دختران پادشاهان ميتانى ازدواج مىکردند. اين پادشاهى در پايان سدهى چهاردهم پيش از ميلادى در پى درگيرىها درونى و يورشهاى هيتىها از هم پاشيد.
34. هند و ايرانيان دربارهى پرورش اسب، که به نظر مىرسد خود آنان در آسياى صغير وارد کرده باشند، پيماننامههايى به جا گذاشتهاند. يک گروه از اين سوران جنگى، در طول چينخوردگىهاى زاگرس مرکزى به حرکت افتادند و در ناحيهاى در جنوب جادهى بزرگ کاروانى، ناحيهاى که بعدها به عنوان مرکز پرورش اسب شناخته شد، نفوذ کردند. اين قوم از سوى قوم کاسى، که از اصل آسيانى بودند، تحليل رفتند. سرانجام شاخهى شرقى جنبش هند و اروپايى به سوى شرق رفت و پس از گذشتن از گذرگاههاى هندوکش، در طول پندشير و رودهاى کابل فرود آمدند.
35. سلسلهى جديدى در عيلام پديدار شد که پادشاهان آن خود را پيامبر خدا، پدر و شاه مىخواندند. سندهاى اقتصادى اين دوران به زبان آکدى نوشته شده، اما وجود واژههاى بسيار بومى، شاهدى بر گسترش تمدن بومى است. در دين نيز توجه به ويژگىهاى بومى ديده مىشود چنانکه خدايان بومى بر خدايان بابلى برترى داشتند.
36. در آغاز هزارهى دوم، عيلامىها به بابل يورش بردند و يکى از فرمانروايان آنها در لارسا، سلسلهاى بنيان نهاد. عيلامىها سلسلهى ايسين را برچيدند و بر شهر اوروک و بابل چيره شدند. اما نشستن حمورابى بر تخت شاهنشاهى بابل، از گسترش عيلامىها جلوگيرى کرد. عيلامىها در لارسا شکست خوردند. سپس دوران چيرگى قوم کاسى بر منطقه فرا رسيد.
37. عيلام در زمان فرمانروايى شوتروکناخونتهى اول(1171-1207 پيش از ميلاد) به اوج شکوفايى خود رسيد. وى پرستگاههاى مهمى در همهى شهرهاى زير فرمان خود برپا کرد. او به بابل يورش برد و و آخرين نمايندهى سلسلهى کاسى را برانداخت و پسر خود، کوتيرناخونته را جانشين کرد و اين پادشاه مجسمهى مردوک، خداى ملى بابل را به شوش جابهجا کرد.
38. در زمان شاه شيلهاک اينشوشيناک(1151-1165 پيش از ميلاد) عيلامىها به سرزمينهاى دوردستترى دست يافتند. آنان تا ناحيهى دياله نفوذ کردند و به کرکوک رسيدند. آشور را دور راندند و بابل را محاصره کردند. همهى درهى دجله، بخش زيادى از خليج فارس و رشته کوه زاگرس زير فرمان عيلامىها رفت. به اين ترتيب، همهى بخشهاى غربى ايران زير فرمان نخستين شاهنشاهى ايران درآمد.
39. در پايان هزارهى دوم پيش از ميلاد، سلسلهى جديدى در بابل شکل گرفت که بختالنصر پادشاه آن بود. وى پس از چند تلاش ناکام، سرانجام عيلام را شکست داد و بر شوش دست يافت. او مجسمهى مردوک را پيروزمندانه به پرستشگاه خويش در بابل بازگرداند. يکبار ديگر عيلام به تاريخ پيوست و اين بار سه قرن به درازا کشيد.
40. در هزارهى سوم پيش از ميلاد، اختراع مفرق باعث کامل شدن روش تولد ابزارهاى فلزى شد و درخواست براى مواد خام روزافزون شد. اين سرچشمهى ثروت ايران را به عنوان يکى از مهمترين تهيه کنندگان مس، قلع، سرب، چوب و سنگ، مورد توجه همسايگان غربى و نيز هندوستان قرار داد.
هزارهى اول پيش از ميلاد
41. در آغاز هزارهى نخست پيش از ميلاد، نفوذ دوم ايرانيان(آريايىها) در ايران آغاز شد. آنان از همان راههاى پيشين اما با موجهاى پشتسر هم به اين سرزمين روى آوردند. آنان پس از نفوذى آرامآرام، که چند قرن به درازا کشيد، اربابان اين منطقه شدند و از آنجا براى چيرهشدن بر جهان حرکت کردند.
42. شاخهى شرقى ايرانيان، که از ماوراءالنهر آمده بودند، نمىتوانست به سوى هندوکش گسترده شود، زيرا همهى ناحيهى رخج و پنجاب را پيشتر شاخهى آرياييان- هندوان گرفته بودند. بنابراين، تازهواردان به ناچار راهى غرب شدند و در مسير جادهى طبيعى، که از بلخ به سوى قلب مىرفت، پيش رفتند. اين بخش ايران از هند کمتر مورد توجه بود و فقط از جهت مساحت ارزش داشت.
43. آريايىهايى که به ايران آمدند، مانند آريايىهايى که به اروپا رفتند، در اصل چوپان بودند و در ميان آنان کشاورزى جايگاه اندکى داشت. آنان پرورش دهندهى اسب بودند و سوارهنظام و گردونهرانانشان در پيشرفت بىباکى و شجاعت آنان تاثير فراوانى داشت.
44. در آن زمان که آريايىها به ايران آمدند، تمدنهاى باشکوهى در غرب ايران وجود داشت. عيلام، که شامل سوزيانا(شوش) بود و تا رشتهکوههاى ساحلى ادامه داشت و ميانرودان که سومر، بابل و آشور را تجربه کرده بود. آنچه مانع پيشروى آريايىها شد نيز همين تمدنها بود نه رشتهکوههاى زاگرس. آريايىها در آن زمان توان رويارويى با اين تمدنها را نداشتند.
45. آريايىها طى چهار قرن قوم بومى و اصلى ايران را مستهلک کردند و تمدن ويژهى خود را بنيان نهادند. بنيان اين تمدن تا اندازهى زيادى بر فرهنگهاى سرزمينهاى همسايه، که هر چند راه پيشرفت او را به سوى غرب سد کرده بودند، ولى هميشه دشمن او به شمار نمىرفتند، استوار بود.
46. سواران آرايايى با زن و بچه و گله وارد شدند و مزيت تقسيم ناحيه را به ممالک کوچک متعدد به دست آوردند. بيشتر آنان همراه گروه سواران خود در خدمت فرمانروايان محلى وارد شدند. آنان مردانى بودند که از راه شمشير و به عنوان سرباز مزدور زندگى مىکردند. ايشان سربازانى را تشکيل دادند که مىبايست يک روز جانشين همان فرمانروايانى شوند که خود در خدمت ايشان بودند. آرامآرام جانشينى رخ داد.
47. بخشى از آريايىها در منطقهى باستانى و پيش از تاريخى سيلک(کاشان) ساکن شدند. ظرفهاى نقشدار زيادى از تپههاى سيلک به دست آمده است و تصوير انسان را بر ظرف سفالى براى نخستين بار در ميان سفالهاى اين منطقه مىبينيم. تصوير انسان در سيلک بسيار قديمىتر از يونان است. تصويرهايى از مردان جنگجو، داراى کلاهخود با جيغه و پر و نيمتنهى کوتاه و چسبان. روى يک مهر استوانهاى صورت جنگاورى بر پشت اسب نقشبسته که با غولى مىجنگد. روى مهر ديگرى، مردى روى گردونهاى، که دو اسب آن را مىکشند، ايستاده و تيرى به سوى جانورى، که مىخواهد شکار کند، پرتاب مىکند.
48. به کارگيرى يک در ميان آجرخام و سنگ در ساختن ديوارها، نشانهى فن ساختمانى است که تا اين زمان در فلات ايران ديده نمىشود. فاتحان بايد آن را از جاى ديگر، شايد از سرزمينهاى شمالىتر ، طى کوچ خود يادگرفته باشند. ابزارهاى آهنى نيز در اين دوره فراوان مىشود که البته دليلى وجود ندارد که آن را به تازهواردان نسبت بدهيم.
49. دهکدهى پيش از تاريخى سيلک، که طايفهاى از سوارکاران بر آن يورش بردند، آرامآرام به يک شهر استوار تبديل شد. کاخها، ساختمانهاى فرعى و شايد يک پرستشگاه و محلههاى مسکونى که برج و بارويى محکم آنها را دربرمىگرفت. نيروهاى تازه وارد نه تنها با فروانروايان محلى بلکه با شاهنشاهى آشور نيز جنگيدند.
50. سرانجام آريايىها با شکلگيرى دولت ماد به سوى تمدن گام نهادند. آنان آشورىها و ديگر سلسلههاى منطقهى ميانرودان را به زير فرمان خود بردند و آرامآرام راه را براى شکلگيرى نخستين و بزرگترين امپراتورى جهان هموار کردند.


من یه دختر ۱۶ساله هستم که اوقات فراغتم رو بیشتر تو اینترنت میگذرونم یه روز وقتی داشتم یه مقاله ای رو می خوندم در کمال ناباوری دیدم نوشته :حضرت محمد(ص) می فرمایند:مردم پارس به هرچیزی که بخوان دست پیدا می کنن. خیلی برام جالب بود که بهترین مخلوق خدا در مورد اجدادمون و خودمون این جوری گفتن راستشو بخواهید من از خوندن این این مطلب خیلی احساس غرور کردم خیلی دلم می خواست بدونم مگه ما چی داریم که انسان به این بزرگی دربارمون این چیزها رو می گه ولی خودمون باور نداریم خلاصه این فکر تو ذهن من بود تا اینکه چند روز پیش یکی از معلم ها بهم گفت که همچین مسابقه ای هم هست وقتی اینو شنیدم نمی دونم چرا قبول کردم که این کارو انجام بدم هرچند وقتی ندارم ولی دلم می خواهد پیروز بشم هم به خاطر خودم و هم به خاطر دوستای گلم که کمکم می کنن وهم به خاطر شما که این رو می خونید آخه دلم می خواد حس غرورم رو باهاتون تقسیم کنم تا شما هم لذت ببرید




